!چشمانت می گوید گریسته ای
!! کف دست
ما قسم خورده ی بارانیم دلبرکم... هر که قسم را شکسته باید تاوان همین باران را بدهد.. باید...بارانی شود لحظه هایش...آسمانش... تا بوده همین بوده... آن لحظه ی آخر حالم را ندیدی...زیر فشار سوز سر سیاه زمستان... یکسره شد کار دلم آخر... یکسره کردید کار دلم را آخر.. تو و او... تو با تمام آرزو ها و رویاهای من قرار داد داری...تو گره خوردی به سرنوشت من... از هفته ای یک بار که خوابم را پریشان میکنی بگذریم... ب.گ.و... با این همه آرزوی بر زمین مانده چه کنم؟ می دانی چند بار به قصد کشتنت دروازه های دلم را پاره پاره کرده ام؟ می دانی چند بار به هوایت روی همان صندلی دو نفره همیشگی گریسته ام ؟ منتظر تو که بیایی... تنها یک شب...به دیدن من..سراغ من... من از تمام شب های زندگی ام متنفرم... ۱-خجالت میکشم تولد کف دست رو تبریک بگم آخه متولد آبان و ما الان تو آذریم... ۲-مستند رمز شب رو ببینید...فیلم مستند از آثار و زندگی رضا صادقی... نمی دانم چقدر بچه ی آفتاب و مهتاب ندیده ای هستید یا بر عکس؟ چقدر مامانی و بابایی هستید...بی پولی به هیچ کدام از اینها ربط ندارد.بی پولی اگر بخواهد سراغ شما بیاید هر کی و هر کجا که باشید شما را از کار می اندازد.رستم ایران زمین هم که باشید یا هر کول غربی یا هر چیز دیگر بی پولی که سراغتان بیاید زمین گیر می شوید.بی پولی تنها چیزی است که آدم را به هر راهی می کشاند.فقط کافی ست یک شب پول نداشته باشید و مامان..خواهر..برادر..پدر یا بچه تان مریض شود تا به تلخی حرفم پی ببرید.کافی ست پول نداشته باشید و در خیابان گرسنگی به تان فشار بیاورد. کافی ست پول نداشته باشید و با همین وضعیت مجبور باشید توی چشم زن و بچه گرسنه تان نگاه کنید.کافی ست پول نداشته باشید و بچه تان وقتی از شما میخواهد برایش جا مدادی و پاک کن بخرید از سر بی پولی سرش داد بکشید.کافی ست پول نداشته باشید تا وقتی بچه تان از شما ساندویچ می خواهد و گریه می کند حس پدرانه یا مادرانه تان را کنار بگذارید و دو تا کشیده به صورتش بزنید تا درد کشیده ها تا مدتی درد گرسنگی را از سرش بیرون کند. کافی ست بی پول باشید و عزیز ترین آدمتان بمیرد تا مجبور باشید به جای گریه بخاطر از دست دادن او به خاطر فقر و بد بختی و بی پولی تان گریه کنید.بی پولی بی رحم ترین چیزی ست که می تواند سراغ آدم بیاید و مادر من این را نمی داند چرا که اگر می دانست زیر گوشم از بچگی تا الان دائم نمی خواند پول همه چیز نیست پسرم. فکر می کنید چقدر از آدم هایی که بوی تعفن خلاف هایشان کل شهر را برداشته...آدم کشته اند...فراری شده اند...غارت کرده اند و . . . از روی شکم سیری این کار ها را کرده اند ؟ اگر به جواب رسیدید و به خاطر بی پولی تمام آدم های بی پول نمردید...به انسان بودن خودتان شک کنید. سخنی از امیر المؤمنین (ع) خطاب به مالک اشتر : «از خونریزى بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزدیک و مجازات را بزرگ نمىکند، و نابودى نعمتها را سرعت نمىبخشد و زوال حکومت را نزدیک نمىگرداند، و روز قیامت خداى سبحان قبل از رسیدگى اعمال بندگان، نسبت به خونهاى ناحق ریخته شده داورى خواهد کرد، پس با ریختن خونى حرام، حکومت خود را تقویت مکن. زیرا خون ناحق، پایههاى حکومت را سست مىکند و بنیاد آن را برکنده به دیگرى منتقل سازد.» دیگر کسی کوچه را آبپاشی نکرد...گلدان هارا آب نداد. آن همه اقاقی و اطلسی روزها تشنه ی آب و شبها تشنه ی یادت بودند. کاش بودی تا میدیدی آینه ی اتاقت از هول رفتنت چه بی صدا شکست. دیگر از بوی نمی که هر روز صبح در کوچه راه می انداختی خبری نبود. روز های نبودنت سخت میگذشت. عجب روزی بود روز تولدت بدون تو. عجب روزی بود روز تولدم بدون تو. حالا که هستی دیگر دلهره ای ندارم. همدست من دست در دست من بگذار بدون آنکه حرفی از رفتن در میان باشد. بگذار تا فقط یک لحظه بدون نگرانی احساس خوشی داشته باشم. بگذار تا قیامت یک نفس خیره شوم در چشمانت و با آرامش فریاد بکشم خوشبخت ترین انسان روی زمینم. حالا که هستی بیشتر مواظب خنده هایت باش...بیشتر به گریه هایم فکر کن سرنوشت گریه و خنده ی ما به هم گره خورده است. و چقدر باید بی انصاف باشی اگر باز هوای رفتن کنی. دست تو نیست اگر این همه عزیزی کنج دل من. دست من نیست اگر این همه غمگینم بدون تو. تمام خواهشم از خدا یک سقف است...یک پنجره. تا کنار تو ...دست خالی...خوشبخت بودن را به دنیا ثابت کنم. عید مبعث بر همه مبارک...مخصوصا امام زمان...که اگه بیاد دیگه حرف زور حرف آخر نیست. از شوق اشکمان به ما گاز می زدند بی هیچ گونه رعایت و اغماض می زدند یا صاحب الزمان تورو جان خدا بیا.... این جمعه هم نیامدی و باز می زدند دوبیتی بالا از (نیما.د) بچه تر که بودم آرزویم رسیدن تابستان بود.عاشق گرما بودم.عاشق فوتبال و دویدن.آرزویم بود پنجشنبه های آفتابی تابستان برسد و با مادر و برادرم به خانه ی پدر بزرگم بروم چون حیاط خانه شان بزرگ بود و من عاشق خانه های حیاط دار. عصر که می شد پدر بزرگم زیر درخت شاه توت که میوه هایش حسابی رسیده و سرخ بود فرشی پهن می کرد و همه ی بچه هایش را صدا می زد و برایشان هندوانه قاش می کرد تا بخورند.حالا با یک حساب سر انگشتی 10 سال از آن موقع میگذرد...10سال بزرگتر شدم و دیگر آرزویی که چنگی به دل بزند ندارم..از بس گر گرفتم دیگر عاشق گرما نیستم و دیگر رسیدن هیچ روز هفته را انتظار نمی کشم.دست پدر بزرگ هم این روزها حسابی می لرزد..حال پدر بزرگ خوش نیست..چند وقت پیش وقتی برای عیادت به خانه شان رفتم دیدم آن دست ها که برای ما هندوانه قسمت میکرد..یک استکان چای سر پر را نمی تواند بدون آن که چیزی از آن کم شود نگه دارد..با کمی دلهره در دل نا خواسته گفتم دیگر کارش تمام است.خلاصه دیگر خبری از تابستان و گرما و هندوانه نیست. به همین سادگی تابستان ما گرفتار طاعون شده.میگویم تابستان چرا که همیشه بهترین خاطرات من و هم دروره ای هایم از تابستان بوده و حالا که آن را تلخ تر از همیشه میبینم ناراحتم و عصبانی. عجب...راستی چه کسی این بلا را سر زندگی و تابستان ما آورده؟؟شاید خودمان..شاید... این روز ها اطرافیان هر کدام از ما از سه دسته خارج نیستند...آنها که دل پر از کینه دارند..آنها که چشم پر اشک دارند..آنها که فکر آلوده به گناه و خیانت دارند..خوب باشی یا بد بین این سه دسته ای..راستی برای انسان و انسانیت دایره ای از این محدود تر هم میشود تصور کرد؟نه..نمیشود. این روزها یا باید شکست دهی یا شکست خورده باشی.یا باما یا علیه ما.میانه نداریم.میگویند از هر راهی به پیروزی برسی مواخذه نمیشوی حتی تقلب.از تقلب در انتخابات و سیاست گرفته تا تقلب در عشق و مذهب .تقلب کن و پیروز شو.باید این قانون را هم باید به سایر قوانین نا نوشته ی زندگی اضافه کنم. چشم هایم را میبندم و به رسم عاشقی قدیم با چشم بسته به سقف بی ستاره ی اتاقم زل میزنم و در قاب سیاه چشمان سیاهم باز حرفهای دلم را بی زبان بلغور میکنم که : دوست داشتم در دنیا برد و باختی نبود...دوست داشتم دروغ نبود..تقلب نبود..غرور نبود. دوست داشتم هر جمعه عصر به جای انتظار... دسته گل به دست به عیادت خدا میرفتم یا با خدا به عیادت پدر بزرگ تا برای هر سه مان هندوانه قاش کند.دوست داشتم اطرافم این همه جوان ناکام زنده و مرده نبود. شاید حکمت نیست که من حتی به یکی از دوست داشتم هایم برسم اما باز دست بر نمیدارم از این همه دیوانگی .دست بر نمیدارم از خریدن حسن یوسف به یاد تو و آب دادنش برای تو حتی اگر باز هم خشک شود..حتی اگر باز هم خشک شوی..شاید روزی دنیا همان شد که تو میخواستی پر از حسن پر از یوسف... - تشکر از ویدا امیر هاشمی بخاطر عکس و همه ی شما دوستان عزیز که تنهام نمیذارید . هیچ وقت دوست خوبی برایت نبودم چه برسد به یک عشق حسابی. هیچ وقت برای خوشحال کردنت تلاش نکردم. هیچ وقت دستهایت را آن طور که باید بین دستهایم نفشردم. و حالا زندگی من پر از این هیچ وقت هاست... حیف تو نیستی تا همیشه را تجربه کنم. حیف که خدا بدترین لحظه را برای عاشق تو شدن برایم انتخاب کرد. تو دیگر نبودی. احساس من می نویسد زندگی من دیگر از سایه ی تلخ رفتنت به آفتاب روشن آمدنت نمی رسد اما باز اسم مرا بنویس در آخرین صفحه ی عاشقانت. وقتی هنوز تولدم از یاد تو نرفته. روزای سختیه...نه؟ باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست. تو سرم چیزایی هست ؟ باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست. با خودم حرف میزنم از خودم ...از تو ...از زندگی شعرامو خط میزنم از رو بی حوصلگی ماجرای ازدواج حضرت یوسف(ع) تنها در بعضی منابع و برخی روایات بیان شده است. مثلا در روایتی آمده است: وقتی عزیز مصر در سال های قحطی از دنیا رفت و حضرت یوسف(ع) در آن زمان عزیز و بزرگ کشور مصر شده بود، همسر عزیز مصر که همان زلیخا بود به تنگدستی و فقر گرفتار گردید به گونه ای که از مردم در خواست کمک می کرد. به او گفتند: خوب است نیاز خود را به نزد حضرت یوسف(ع) ببری و از او یاری و کمک بطلبی؛ زلیخا در جواب گفت: من از او خجالت می کشم ولی به قدری به او اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد و بر سر راهی که محل عبور موکب پادشاهی حضرت یوسف(ع) بود، نشست. ولی زلیخا، حضرت یوسف(ع) را دید، ایستاد و گفت: سبحان الذی جعل الملوک بالمعصیه عبدا و جعل العبید بالطاعه ملوکا؛ منزه و پاک است خداوندی که پادشاهان را به خاطر گناه و نافرمانی، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبری و اطاعت ، پادشاه می گرداند. تا انسان زنده است هر لحظه می توان انتظاری معجزه و امر خارق العاده ای را از او داشت و این از ویژگی های انسان است که می تواند با اراده و تصمیم و انتخاب وضع موجودش را تغییر دهد و به هیچ وجه محکوم وضع موجود نباشد. تا انسان زنده است نمی تواند مأیوس شود و نباید از او مأیوس شد. زلیخایی که همه هستی و سرمایه خود را از دست داده و آن زیبایی و جوانی و قدرت و عزت از او گرفته شده ، یک دفعه بیدار شده و متوجه خطاهای خود گردیده و برگذشته اسفبار خود اشک ندامت ریخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند نالیده و زمینه رشد و تعالی و تحول در او ایجاد گشته و خداوند نیز با چنین بنده ای چنین رفتار و معامله شایسته ای می کند. نمی دونم تا حالا شده بدون اینکه بدونی برای آخرین بار کسی رو می بینی با هاش خداحافظی کنی؟ حتما با این احساس ازش جدا میشی که بار دیگه ای هم هست اما نه این بار اشتباه کردی بار دیگه ای در کار نیس.بدتر از این اتفاق زمانیه که اون چیزی که تو دلت واسش اتفاق افتاده رو نتونی بهش بگی و یه دفه همه چیز تمومش بشه.بدون اینکه آخرین نگاه رو بهش بندازی و سر تا پا ور اندازش کنی.بدون اینکه صورتش رو واسه اولین و آخرین بار ببوسی و واسش آرزو های نقره کوب کنی.دوستی می گفت حرفهای تلخ و خاطره های غم زده تا دم لحظه ی آخر آدم رو تنها نمیزارن. ذهن پسرک پر بود از همین چیزا همینطور که دست چپش رو از روی چشماش برداشته توی موهاش میکشید با دست راستش قلم رو برداشت و سکوت اتاق تاریک رو شکست...روی کاغذ نوشت : " یه عشق نیمه کاره " توی ذهن پسرک عشق نیمه کاره اینطوری معنی گرفته بود.عشق نیمه کاره یعنی من میرم تا تو به آرزوهات برسی...عشق نیمه کاره یعنی سعی کن از ادامه ی زندگیت لذت و بهره ی کافی رو ببری بدون من..انگار شمارش معکوس تموم شدن این رابطه تو دل پسرک شروع شده بود..بدون اینکه چشمی برای نگاه آخر و دستی برای خداحافظی و لبی برای لبخندی باشه...۳...۲...۱..تموم -- حمایت از عادل فردوسی پور بخاطر اتفاقات اخیر برنامه ی ۹۰ و حمایت از کاندیداتوری آ سید محمد خاتمی واسه ریاست جمهوری فراموش نشه...یا علی
خانه تکانی ها برای استقبال میهمان ها، فامیل و آشنایان گرم است.
یک روز قبل از عید که هوای بسیار گرمی شهر را در بر گرفته بود به علت هوای گرم تصمیم گرفتیم شب به همراه خانواده ام برای خرید به بازار برویم. این روز برای بچه هایی که به همراه خانواده خود برای خرید آمدند بهترین روز است و آنها وسایل مورد نیاز درسی خود را انتخاب و خریداری می کردند، بزرگترها نیز با خرید عیدی به استقبال عید می روند.
درکنارخیابان منظره ای نا آشنا نگاهم را به خود جلب کرد. دخترک در کنار پدرش نشسته بود رخ نداشت اما رخی زیبا داشت. سفیدی پوست صورتش به زردی گراییده بود، صدایش صدا نبود، نجوا هم نبود، حتی قدرت آهسته صحبت کردن را هم نداشت.
کنجکاو شده بودم و دوست داشتم حقیقت نشستن آنها در این موقع از شب در کنار خیابان را بفهمم از این رو در اولین فرصتی که توانستم از خانواده ام جدا شدم و به بهانه ای به طرف آنها رفتم و سر صحبت را با آن مرد باز گشودم.
پدر دختر نیز دست کمی از دخترش نداشت و از شدت غصه و ناراحتی چشم هایش به قرمزی آمده بود و چیزی که مرا کنجکاو تر کرده بود سکوت او بود. پس از سلام و احوال پرسی علت نشستن آنها در این موقع شب درکنارخیابان را پرسیدم که دیدم بغض گلویش را گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد و پس از چند لحظه سکوت آهی کشید که فکر کنم تا به حال کسی به پریشانی و غمناک بودن او ندیده بودم.
پس از چند دقیقه درد و دل با او فهمیدم مدتی پیش به دلیل بیماری از کار در شرکت اخراج شده و حال برای خرید کیف و کتاب برای دخترش به بازار آمده بود ولی جیبش خالی بود.
سعید دوست داشت دخترش را با خرید کیف و کتاب خوشحال به خانه ببرد، ولی نه پولی در جیب داشت و نه دست کمکی برای یاری به او رسیده بود.
او از اندوه سرش را به زمین خم کرده بود چرا که او پدر است و دوست ندارد فرزندش در این سنین صحنه ای بد از روزگار را درذهن خود به خاطر بسپارد. وقتی که از آنها خداحافظی کردم و از کنار آنها گذشتم این سوال در ذهنم نمایان شد که در همسایگی ما و در جایی که زندگی می کنیم چند نفر هستند که مانند سعید محتاج می باشند و چند نفر مانند این دخترک هستند که کیف و یا کتاب ندارند و شاید بعضی از مردم که از بی پولی در رنج و مضیقه هستند، حتی نمی توانند فرزندانشان را برای تحصیل به مدرسه نفرستند.
هوای گرم را دوباره احساس می کنم. راهم را می گیرم و می روم . با سه قدم، دو متر را سپری می کنم و آنها را جا می گذارم . کاری که سالهای سال است همه با آنها کرده اند. آنها را جا گذاشته اند.
یادتان هست هست قصه ی "بابا نان داد" ؟
یادت هست قصه ی "بابا آب داد" ؟ قصه ی "آن مرد در باران آمد" ؟
قصه ی "تصمیم کبری" را که فراموش نکرده ای ؟
خب دوستِ عزیز حالا بد نیست کمی آرام بگیری و گوش کنی :
بابا دیگر نان ندارد که بدهد
بابا خودش گرسنه است
بابا خجالت می کشد که نمی تواند نان بدهد
بابا تحمل اش تمام شد
بابا فرار کرد
بابا می خواهد برود زیر ماشین
بابا مدام به ماشین های سنگین و مرگ موش و مردن های عجیب فکر می کند
بابای من تمام شد
بابا در فقر و تنهایی و بی کسی تمام شد ...
حضرت یوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زلیخا) هستی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آیا هنوز به من علاقه مندی؟ زلیخا گفت: آیا مرا مسخره می کنی؟ من به سن پیری و سالخوردگی رسیده ام، مرا رها کن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روی راستی و درستی است نه از روی تمسخر. زلیخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم. حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتی ببرند سپس از او پرسید: آیا تو نبودی که آن رفتارهای زشت را با من داشتی و مرا گرفتار بلا و زندان کردی؟
زلیخا در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مکن، چون به بلایی گرفتار شدم که هیچ کس به آن مبتلا نشد. حضرت یوسف(ع) پرسید: آن گرفتاری و بلا چه بود؟ زلیخا گفت: به محبت تو که در زیبایی بی نظیر هستی گرفتار شدم و خود من نیز از همه زنان مصر زیباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زیبایی و ثروت از من گرفت شد و به شوهری ناتوان دچار شدم. حضرت(ع) پرسید: چه می خواهی؟ گفت: از خدا بخواه، جوانی را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست کرد و خداوند جوانی را به زلیخا برگرداند و حضرت با او ازدواج کرد. (تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 471، ح 218 و نیز احادیث 217 و 219)
این حدیث در تفاسیر ارزشمند و معتبری مانند تفسیرالمیزان ذکر نشده و شاید مرحوم علامه طباطبایی این حدیث را نپذیرفته باشند و به همین خاطر آن را ذکر نفرموده اند. در تفسیر نمونه نیز از این حدیث و این مضمون خبری نیست. ولی در تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی این حدیث با این مضمون آمده ولی درباره آن بیانی ندارند.
| Design By : Night Skin |

